نقل مکان به خونه جدید انجام شد.از خونه قبلی بزرگتره.سال جدید اومد.عید آرومی داشتم.جایه خاصی نرفتم.همه به جزء خواهر بزرگ خونه پدر بودیم.امسال اولین سالی بود که سیزده نرفتیم.البته برنامه رفتن داشتیم اما خب نشد!بعد از سیزده گروه پنج نفره ما که از ترم اول دانشگاه با هم بودیم خونه من دور هم جمع شدیم.سکینه عقد کرده بود.نتونست بیاد پیشمون اما دو روز بعد اومد کلی دور هم خوش گذشت.مادرها بیشتر از ما ذوق کردن که یکی از ما رفته خونه بخت! امید دارن ما هم به ازدواج کمی جدی تر فکر کنیم!!! تمام کتابهای کنکور ارشد رو جمع کردم که امسال دیگه بشینم سخت درس بخونم تا به امید خدا قبول بشم...دو روزی که دوستام پیشم بودن کلی روحیه بهم دادن.یکی از نعمتهای خوب خدا داشتن دوستان خوبه.من دوستان خوبی دارم.امیدوارم همیشه با هم باشیم...
+
نوشته شده در سه شنبه 17 فروردین1389ساعت   توسط حنا
|
اومدم روی پشت بوم خونه.هوا خوبه.لبه دیوار میشینم.خیابون شلوغه و کسی حواسش به من نیست.بهتر!فکرم مشغوله.به همه چی برای یه لحظه کوتاه فکر میکنم.یاد عصیان چند وقته پیشه نل افتادم که دو هفته طول کشید تا از عصیان دست برداره.به فکر گرد و غباری که چند روز مهمونه استان عزیزمان شده بود افتادم.قدیمی ها میگن تا حالا با همچین مشکلی رو به رو نشده بودن.چه نفرین ها که به مسولین تقدیم نشد.از بالا زوجهای جوونی رو میبینم که برای خرید عروسی اومدن.طلا هنوز پایین نیومده اما خب به ناچار باید خرید!بچه ها چه ذوقی برای خرید عید دارن.از بالا کاروان راهیان نور دیده میشن.لبخند میزنم!یاد دورانه دبیرستان افتادم که جوگیر شدم و با دوستان رفتیم مناطق جنگی.خوش گذشت.دیگه نرفتم اما عکساشو هنوز دارم.به فکر جمعه ای بودم که چند روز پیش رفتیم بندر خرمشهر.با قایق موتوری تا مرز عراق رفتیم.با چند نفر صحبت میکنم از اینکه مرز دیگه دسته ارتش نیست زیاد راضی نیستن.ارتش سختگیریش برای صادرات و واردات تو مرز بهتر بود.به نمایشگاه چینی ها نرفتیم وقت نشد.و داستان این نمایشگاه جالب بود!به عراق فکر میکنم.وقتی اسم عراق میآد اولین کلمه ای که به ذهنم میآد "خیانت" چون در طول تاریخ بارها ثابت کردن.به فسادی که زیر پوست شهر در جریانه فکر میکنم.به بازاریها فکر میکنم که از اوضاع اقتصادیشون راضی نیستن و هر روز استرسشون با نزدیک شدن به سال جدید بیشتر میشه.میگن نمیتونن از بخش دولتی طلبشون رو بگیرن بخش خصوصی هم که دیگه هیچی!نقدینگی تو بازار نیست.و آخر به این فکر میکنم که به زودی از این محله باید بریم محله جدید...
+
نوشته شده در شنبه 22 اسفند1388ساعت   توسط حنا
|
قبل از شروع محرم برگشتم خونه.با اومدن نسترن از تهران به اهواز فرصتی پیش اومد که دوباره با دوستان دور هم جمع بشیم.تو اولین فرصت قرار گذاشتیم بیرون همدیگه رو ببینیم.چقدر دلم براشون تنگ شده بود.وقتی همدیگه رو دیدیم مثل دوران داشجویمون عین دیونه ها فقط می خندیدیم و جدا از همه شوخی ها کمی هم بطور جدی درباره ازدواجمون هم صحبت کردیم.دلایل ازدواج نکردن.اینکه از بین ما پنج نفر چرا کسی ازدواج نمیکنه؟مدتیه ارتباطم با دوستان دوران دانشجویم قویتر شده.بیشتر میبینمشون.به همدیگه شماره میدیم که بیشتر همدیگه رو ببینیم.خیلی از بچه ها مشغول بکار شدن خیلی ها ازدواج کردن مادر شدن پدر شدن ادامه تحصیل دادن و من هیچ کدوم از اینها نبودم...از حسام یکی از هم دانشکده ایهام خواستم بهم سه تار آموزش بده.حسام هم پذیرفت...
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت   توسط حنا
|
چند روز منتظر جواب مصاحبه بودم خبری نشد بلیط گرفتم که برگردم خونه...جمعه عصرحرکت کردم یکشنبه صبح باهام تماس گرفتن که با مدیر عامل مصاحبه دارم...همون روز عصر برگشتم.با مدیر فنی و منابع انسانی مصاحبه کردم و بعد با مدیر عامل.مرد جالبی بود.خیلی باهاش راحت بود.منو به بخش بازرگانی معرفی کردن اونجا هم رفتم و حالا منتظر جواب نهایی هستم...کمی دو دل شدم واسه موندن تو اصفهان...نمیدونم باید چکار کنم...توکل به خدا کردم گفتم هر جا که بهتر و خیر باشه...روز جمعه آزمون وزارت نیرو دارم.آزمون اصفهان رو که دادم برمیگردم...چقدر دلم برای خونه تنگ شده...
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 آذر1388ساعت   توسط حنا
|
اولین روز از این ماه سفره داشتیم که خونه خواهرم برگزار شد.مامان و زن داداشم اون شب با من برگشتن خونه.مبینا برادرزاده ام خیلی خوشگل و بازیگوش شده.دو سه روزی مهمان داری کردم.ولادت امام رضا(ع) دو تا از دوستام از حرم باهام تماس گرفتن.خیلی خوشحال بودم که اولین کسی رو که تو حرم بیاد اوردن من بودم.۱۴ آبان برای اصفهان بلیط گرفته بودم که پرواز طبق معمول باتاخیر انجام شد.اولین بار بود که می اومدم اصفهان..اینجا شهر با صفا و تمیزیه.یه دوست پیدا کردم آیلین.با شهر من غریبه نبود قبلا یه ترم اونجا درس خونده بود.تا جای که برام امکان داشت اصفهان رو گشتم.باغ پرندگان.چهل.ستون نقش.جهان.عالی قاپو.۳۳ پل.پل خواجو و...این بعد از چند سال من رنگین کمان دیدم اون هم دو تا.خیلی قشنگ بودن...هنوز اصفهانم...فکر کنم زندگی با مردم اصفهان کمی سخت باشه.اینجا با اینکه یه شهر مذهبیه اما دختر و پسراش خیلی راحت ارتباط برقرار میکنن...در کنار تفریح برای مصاحبه با یه شرکت دولتی که نیرو میخواست رفتم هم رفتم.مسئول کارگزینی با هم مصاحبه کرد.اولین بارم بود.خیلی سخت بود اما خب مرحله اول رو به خوبی طی کردم.حالا منتظر مرحله بعدشون هستم...
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت   توسط حنا
|
یه سرویس غذاخوری جدید خریدم چون جدیدا"به خرید وسایل خونه علاقه مند شدم.بابابزرگ سپید فوت کرده...بهش زنگ زدم تسلیت گفتم و برای ناهار اون و مونا رو دعوت کردم خونمون.اون روز کلی خوش گذشت.چند جا برای کارکردن بهم معرفی شد که نرفتم.از محیط کار تو اون مکانها خوشم نمی اومد...
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت   توسط حنا
|
بعد از برگشتن از مسافرت و استعفاسعی کردم خودم رو مشغول کنم.برنامه استخر رو منظم کردم و یه دوره کوتاه حسابداری هوشمند رفتم و کلاس شیرینی پزی رو تکمیل کردم که از کلاسهای مورد علاقه منه.تو ماه مبارک برای اولین بار قران رو ختم کردم.یه شب هم با دوستام برای شام رفتیم بیرون.تو مسافرت شیراز یه دوست پیدا کرده بودم که تو ماه مبارک اومد اینجا برای انجام یه کار اداری که با هم رفتم بیرون و کلی خوش گذشت.بیماری علی آقا همسایه ای که باهاشون رفت و آمد داریم خیلی بد شده و دچار توهمات میشه.امسال عید فطر خیلی جالبی داشتیم.صبح به دلیل بالا بودن میزان رطوبت برای نماز نتونستیم بریم بیرون از خونه.ظهر گرد و خاک شد عصر هم بارون اومد بعد تگرگ و بعد هم طوفان بعد شکستن شیشه ها...پدر دوستم هنوز برای ازدواج اونا موافقت نکرده و اونا همچنان بلا تکلیف موندن...
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت   توسط حنا
|
چند روزی رفته بودم شیراز.خیلی خوش گذشت.شیراز رو خیلی دوست دارم تو این شهر احساس راحتی میکنم.اونجا که بودم عروسی همکارم امیر هم رفتم.این عروسی رفتن داشت آخه بعداز ده سال به عشقش رسید.وقتی برگشتم 3 روز رفتم خونه خواهرم.خواهرزاده ام بدون اجازه باباش یه خط با گوشی خریده بود منم رفتم که مشکل خاصی پیش نیآد.رفتنم به شیراز بهونه ای شد که از سرکارم استعفا بدم بخاطر اون جریان سوءتفاهم.الآن خونه ام.کلی برنامه برای خودم گذاشتم...اگه خدا بخواد بعد از ماه رمضان میرم سرکار جدید...
+
نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت   توسط حنا
|
تا حالا دوبار کامپیوتر رو فرمت کردم...نمیدونم این ویروس از کجا پیداش شد دوباره اومد سراغ کامپیوترم...دیگه خجالت میکشم به مهندس بگم...هرچند که دیروز بهم گفت:تو وبلاگهای که آشنا نیستن نرو این بار سومه که دارم بهت میگم...منم تصمیم گرفتم فعلا"وارد هیچ وبلاگی نشم تا ببینم چی میشه...اینترنت خونه که قطع شده...اینجا هم که دیگه استفاده نباید کنم...مجبورم برم کافی نت...

اونم هفته ای یکبار...

اگه دیگه هفته ای یکبار بهتون سر زدم منو ببخشید...شرایط فعلی رو درک کنید

...اما سعی میکنم همون هفته ای یکبار رو حتما"بیآم...
+
نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت   توسط حنا
|
هر وقتی که برای انجام یه سری از کارا برنامه ریزی میکنم یه جوری باید بهم بخوره...میگن با برنامه تو زندگی جلوتری اما نمیدونم چرا برنامه های من مشکل دارن نمیذارن جلو برم...میگن تو قدم بردار و شرایط رو ایجاد کن خدا کمک میکنه کارا انجام میشه...رفتم آموزشگاه جدید ثبت نام رفتم کارت استخر گرفتم کمی پول برای سفر کنار گذاشتم برای سفر تاریخ تعیین کردم و برای جشن لباس انتخاب کردم و...اما هیچی...برای هر کدوم یه مشکلی ایجاد شده...همیشه یه چیزی مانع بوده...میگن شاید حکمتی تو کار هست...یادمه فقط برنامه ریزی درسیه خوبی داشتم...حالا نمیدونم چکار کنم...واقعا"مشکل چیه؟
+
نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت   توسط حنا
|